روان شناسی و فلسفه تاریخ / بهرام بهرامی

روان شناسی و فلسفه تاریخ / بهرام بهرامی

روان شناسی و فلسفه تاریخ / بهرام بهرامی

پایگاه تحلیلی خبری پاوه پرس؛ بنا بر تعریف، اختلال روانی یا شخصیتی یا عاطفی؛ زمانی است که عملکرد شخص مختل و یا نظام رفتاری او دچار بی نظمی و بهم ریختگی شود. اما بنظر می رسد که بسیاری از “اختلال هیستریک” چنین نیستند ؛ بدین معنی که شخص درعین داشتن نشانه های اختلال، هشیار است و می تواند رفتار خود را کنترل کند.

با همان الگو های رفتاری به زندگی خود ادامه می دهد و بعضأ موفق هم هست؛ از جمله افراد با آرایشهای عجیب و غریب و غیر عادی یا به قول معروف زشت و زننده در سر و صورت و لباس، انواع خالکوبیها وانواع رفتارهای به اصطلاح نا بهنجار، با همین ویژگیها و بسیاری ویژگیهای آسیب شناختی دیگر به زندگی هرچند تا حدودی غیر عادی خود ادامه می دهند و در امور خود احساس رضایت و موفقیت نسبی هم می کنند. یا بسیاری شخصیتهای ” خود شیفته” به سبب الگوهای رفتاری ویژه، در میان مردم شناخته شده هستند، و مردم آنها را با مجموعه ای الگوهای رفتاری منزجر کننده و نفرت آورمی شنا سند، ولی با همان ویژگیهای رفتاری خود را برجسته و ممتاز می دانند، احساس افتخار می کنند و در زندگی هم موفقند.

همچنین بسیاری افراد “پارانویایی” و”متوهم” و”افسرده” و… در مطالعات آسیب شنا ختی روانی، بسیاری از شخصیتهای قدرتمند سیاسی و اکثر دیکتاتورهای مشهور تاریخ دارای اختلالات روانی و عاطفی توصیف شده اند. در برابر این فرضیه باید پرسید؛ یک انسان بیمار چگونه می تواند در عرصه قدرت سیاسی و نظامی به بالاترین سطوح برسد؟ در رأس حکومت قرار بگیرد؟ فرماندهی کل ارتش را در دست داشته باشد؟ و ازهمه مهمتر؛ یک ملت یکپارچه از او تبعیت کند؟ و بهتر بگوییم ، تاریخساز باشد؟ و… مثلأ اگر شخصی عادی ارتباطش را با دنیای واقع و واقعیت وجودی خود ش از دست بد هد، خودش را همچون هیتلر فرض کند و واقعأ خود ش را در جایگاه هیتلر قرار دهد، روان شناسان خیلی راحت می توانند شخص مذکوررا دچار اختلال اسکیزو فرنی مزمن تشخیص دهند، چراکه نظام روانی و شخصیتی او کاملاً به هم ریخته و حتی در قبول مسئولیتهای زندگی شخصی خودش هم ناتوان است.

ولی پرسش اینجاست که نوع اختلال روان پریشی این شخص با اختلال روان پریشی خود هیتلر چه فرقی دارد؟ در حالیکه هیتلر هرچه بود، آگاهانه و عالمانه و عامدانه بود. دارای نظام اعتقادی، و باورها ی مقد س و تزلزل نا پذیر بود؛ یا به دیگر سخن نابغه خردمندی بود که می دانست چه می خواهد وتوانست در راستای مقاصد ش، یک ملت را با خود متحد، یکپارچه وهمراه کند. یک انسان روان پریش چگونه می تواند یک نابغه سیاسی و یک استراتژیست نظامی باشد؟ از این روان پریشی ( که نظام روانی او کاملاً از هم پاشیده و در مرکز توان بخشی بستری می شود) تا آن روان پریشی ( که در رأ س نظام سیاسی یک کشور با اقتدار تمام حکومت می کند ) تفاوت بسیار زیاد است؛ در حالیکه تعاریفی که از روان پریشی ارائه شده کم و بیش یکی هستند، و همه معطوف به دسته اول، یعنی کسانیکه نظام روانی آنان از هم پاشیده هستند.

اما ظاهراً مصادیق آنها بسیار متفاوتند. صرفأ بیمار روانی قلمداد کردن بسیاری دیکتاتورهای تاریخ، همه ابهامها ی ذهنی را مرتفع نمی کند. برای متخصصان علم روان شناسی بسیار آسان است که استالین را مبتنی بر مجموعه ای شواهد، بیمار روان پریش شدید قلمداد کنند، اما ارتش چند میلیون نفری که تحت فرمان او بود چه تعریفی پیدا می کند؟ جمعیت یکصدو هشتاد میلیونی کشور که یکپارچه او را همچون رهبری بزرگ ستایش می کردند و مطیع او بودند، درچه تعریف و چار چوب نظری می گنجند؟ آنکه از نظر روان شناسان یک روان پریش دیوانه است، چگونه میلیونها نفر او را چون استو ره ای بزرگ تقدیس می کنند؟ فردی روان پریش چگونه می تواند با سخنرانی پر شور و آتشین میلیونها انسان را مطیع و شیفته خود کند؟ آیا روان جمعی خود آن مردم قابل آسیب شناسی است؟ نظام روانی آن ملت در چه شرایطی است که همه با ایمان و اعتقاد از یک روانپریش پیروی می کنند؟ شخصی که مرتکب جرائم اجتماعی می شود ودر جامعه رفتارهای ویرانگرانه از خود بروز می دهد، خیلی ساده می توان او را “اختلال شخصیت ضد اجتماعی” تعریف کرد. روان شناسان برای مطالعه و ریشه شناسی رفتار چنین شخصی معمولأ وضعیت رشد و اختلالات دوران کودکی او را مطالعه می کنند.

گاهی می بینیم که برای مطالعه رفتار و عملکرد دیکتاتورها وچهره های خونریز تاریخ هم از همین الگو استفاده می شود، در حالیکه بعید است که آنها صرفاً به علت اختلالات دوران کودکیشان به چنان موقعیتی رسیده باشند و عملکرد آنان برآمده از عقده ها و ناکامیهای دوران کودکی آنان بوده باشد. کسانی چون: ژولیوس سزار، چنگیز خان، هولاکو، تیمور، ناپلئون، نادرشاه، هیتلر و استالین و صدها و هزاران نفر دیگر از آنان، که هر کدام سر زمینهای وسیعی را به خاک و خون کشیدنده و موجب مرگ صدها هزار انسان شده اند، نه تنها هیچ جا از آنان به عنوان شخصیتهای ضد اجتماعی نام برده نمی شود؛ بالعکس در وجدان تاریخی هم وطنانشان، چون رهبرانی بزرگ و مقتدر و قهرمانان تاریخی ستایش می شوند و هر یک در تاریخ سرزمین خودشان جایگاهی بس رفیع و ارجمند دارند.

آیا روانشناسی نیازمند مطالعه و بازنگری در روش شناسی و مفروضات تئوریک و ارائه تعاریف جدید نیست؟ به نظر می رسد برای مطالعه منش و مبانی رفتاری و عملکرد دیکتاتورهای تاریخ، صرفنظر از موضعگیریها و قضاوتهای ارزشی(خوب یا بد، مثبت یا منفی) باید عوامل دیگری راهم لحاظ کرد: آرمانهای جهان وطنی، ایمان، اعتقاد، اراده، باورهای مستحکم و خلل ناپذیر و فراتر از همه اینها چارچوب ایدئولوژیک یکپارچه و منسجم، که همه در وجود یک شخصیت فرهمند و کاریزماتیک به هم پیوسته و به مدد همین نیروها، توانسته تمامی آحاد ملت را پشت سر خودش متحد و یکپارچه کند. او که ابتدا یک انسان است، تبدیل به یک ” ابرمرد” یک” قهرمان” و سرانجام یک ” اسطوره” می شود. اراده اش را بر روند تاریخ اعمال می کند.

این انسانها، سوای از عملکردشان، از ویژگیهای انسانهای دیگر برخوردارند. اما فراتر از انسانهای دیگر، چون خود ساخته و پرداخته جبر تاریخند؛ به نوبه خود مجبورند با اراده موتورتاریخ را به حرکت در آورند و و توده های میلیونی را هم تابع اراده خود کنند و تاریخ ساز باشند. همه انسانها درهرشرایطی در مسیر تاریخند، اما ابرمردان مسیر تاریخ را تعیین می کنند. این افراد ممکن است مانند انسانهای دیگر انواع عقده ها و اختلالات روانی داشته باشند، اما بعید است عملکرد آنان در مسیر تاریخ تابع عقده هایشان باشد؛ به قول شوپنهاور آنان تابع اراده شان هستند. اراده مردان بزرگ، تابع مکانیزم فلسفی تاریخ است؛ شاید همان که هگل آن را روح مطلق تاریخ می نامد.

اگر تاریخ چند هزار ساله جهان را از دیکتاتورها تهی کنیم، از تاریخ چه می ماند؟ آنانی که خود ساخته و پرداخته جبر محتوم تاریخند؛ و به نوبه خود مجبورند تاریخ ساز باشند.



یک دیدگاه

    غلامی بهمن ۱۵, ۱۳۹۶ - ۱۹:۲۷
    0
    0

    با درود خدمت جناب آقای بهرامی
    باریک بینی و نکته سنجی شما را می ستایم.
    آنچه شما بیان فرموده اید می توانم بگویم دغدغه من نیز بوده است شاید از زمانی که آثار اریک فروم را مطالعه نمودم احساس نمودم پاسخی مناسب برای ارزیابی عملکرد رهبران یافته ام فروم در گریز از آزادی و آناتومی ویرانسازی نهایتا سادیسم و مازوخیسم را از عملکرد رهبران کاریزمای تاریخ از جمله هیتلر درمی یابد .
    اما با روی آوردن به فلسفه متوجه شدم این پاسخها دیگر مرا قانع نمی کند بخصوص در فلسفه هگل و نیچه وقتی سایه مهیب قدرت انسان را راهبری می کند و هر فردی در چرخه قدرت تاریخ نقش خویش را بازی می کند در واقع فرد نیست که پیش می رود قتل عام می کند و فرمان می راند بلکه این شبح قدرت است که با تمام توان پیش می تازد و ارابه خویش را پیش می راند اراده ای که هگل از آن یاد می کند و نیچه آن را می ستاید اراده ای که آگاهی بخش و آزادی بخش است اراده قدرت است و در طول تاریخ چنین اراده ای بر جامعه بشری حاکم بوده است و این مغلوبان هستند که اراده قدرت را متهم به سادیسم و مازوخیسم می کنند این است درک نیچه و هگل از قدرت و تاریخ بشر .
    هر چند پاسخهای نیچه و هگل چنان استوارند که لرزه بر هر چالشی خواهند انداخت اما باز چنین اراده ای نمی تواند جای چالشی باقی نگذارد و تصور می کنم جامعه بشری به اراده ای جایگزین نیازمند است اما چه اراده ای می تواند جایگزین اراده قدرت هگل و نیچه شود و سایه چنان اراده ای را که در طول و عرض تاریخ بر جهان مسلط بوده بزداید؟

نقد و بررسی

مهمترین اخبار